تبليغاتX
غمنامه

نمی دانم ، تو به من بگو...

 

نمی دانم دلم گمشده یا اونی که دل به او سپردم.

 

نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.

 

نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.

 

نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.

 

نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر ندانست یا من،

نمی دانم.

 

نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.

 

نمی دانم چرا وقتی که دل بستن سهل است، دل کندن آسان نیست.

 

نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم.

 

هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او.

 

تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا...

 

نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم.

 

نمی دانم تو به من "عشق" را آموختی یا می خواهی "نفرت" را یادم

بدهی.

 

نمی دانم که بگویم: "چرا آمدی؟" یا بپرسم که: "چرا رفتی؟"

 

من نمی دانم، تو به من بگو...

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در پنجشنبه 1387/02/05 و ساعت 13:57 |

خواب دیدم كه شبی رهگذری می آید.... شب

دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا كه پس

از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم

بگشاید.... این همه شور كه در ذهن غزل های من

 است .... بوی یاسی ست كه از هرم تنش

می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چندیست .... مرگ

                                                                   دارد تن خود را به تنم می ساید ....

***********************************************************************************************

 

 

 

حالا که تمام راه را آمده ام

حالا که تا تو هیچ نمانده

چقدر دیر یادش آمده خدا

که ما قسمت هم نیستیم...

 

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در سه شنبه 1386/11/23 و ساعت 20:2 |

رهايم كردي و رهايت نكردم

گفتم حرف دل يكيست

هفتصدمين پادشاه راهم اگر به خواب ببيني

كنار كوچه ي بغض و بيداري

منتظرت خواهم ماند

چشمهايم را بر پوزخند اين آن بستم

و چهره ي تو را ديدم

گوشهايم را بر زخم زبان اين آن بستم

و صداي تو را شنيدم

دلم روشن بود كه يك روز

از زواياي گريه هايم ظهور مي كني

حالا هم

از ديدن اين دو سه موي سفيد در آينه تعجب نمي كنم

قفط كمي نگران مي شوم

مي ترسم روزي در آينه

تنها دو سه موي سياه منتظرم باشند

و تو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشي

...تنها از همين مي ترسم

 

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در سه شنبه 1386/11/23 و ساعت 19:57 |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوشت را می بندی

تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می انگاری

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی

به سوی کدام قبله نماز می گزاری

......که دیگران نگزارده اند

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در سه شنبه 1386/11/23 و ساعت 19:53 |

به لب هایم مزن قفل خموشی

كه در دل قصه ئی ناگفته دارم

ز پایم باز كن بند گران را

كزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد، ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم كشیدی

رها كن دیگرم این یك نفس را


منم آن مرغ، آن مرغی كه دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینه تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم


بلب هایم مزن قفل خموشی

كه من باید بگویم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را


بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز كردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر


لبم با بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطر آگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو


ولی ای مرد، ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است، تنگ است


مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور و آب كوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده


كتابی، خلوتی، شعری، سكوتی

مرا مستی و سكر زندگانیست

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

كه در قلبم بهشتی جاودانی است


شبانگاهان كه مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوس ها

تن مهتاب را گیرم در آغوش


نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان كه زندانبان تو بودی

شبی بنیادم از یك بوسه لرزید


بدور افكن حدیث نام، ای مرد

كه ننگم لذتی مستانه داده

مرا می بخشد آن پروردگاری

كه شاعر را، دلی دیوانه داده


بیا بگشای در، تا پرگشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز كردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 

 

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در شنبه 1386/10/22 و ساعت 17:28 |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در شنبه 1386/10/22 و ساعت 17:26 |

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در شنبه 1386/10/22 و ساعت 17:25 |
 

زندگی کن و از آن لذت ببر بدون اینکه با زندگی دیگران مقایسه کنی.

شما خالق سرنوشت خود هستید و زندگی شما با اندیشه های خود شکل می گیرد.

دل را وسعتی ست به پهنه گیتی و جایگاه عشق است تا که در او جای گیرد و لبریزش کند و این معنای مطلق زندگی است.

در آرامش بخشیدن، درک کردن و عشق ورزیدن پیش قدم باشید تا موفق شوید.

غیبت کردن آخرین تلاش افراد ناتوان است.

آزاد زندگی کن اما حریم خود را بر روی بیگانگان ببند.

یک انسان خردمند فرصت ها و شانس ها را می سازد، نه اینکه در انتظار آنها بنشیند.

طمع کردن به همه چیز باعث از دست رفتن همه چیز می شود.

در انجام کاری سترگ، نه تنها عمل، که رویا نیز هم؛ نه تنها تدبیر، که ایمان نیز هم.

آن چیزی که در ذهن ماست حقیقت است، چه مردم بدانند و چه ندانند.

همیشه می توانی خورشید را در درون خود بیابی کافی است در تکاپوی یافتن آن باشی.

حرف زدن نوعی نیاز است، اما گوش دادن بزرگترین هنر.

+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در شنبه 1386/10/22 و ساعت 17:23 |
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در سه شنبه 1386/10/11 و ساعت 22:28 |
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده توسط موسی قربان زاده در سه شنبه 1386/10/11 و ساعت 22:13 |

32132